Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!

امپرسیونیسم

از اوایل قرن نوزدهم و پس از شورش‌های انقلاب کبیر فرانسه و جنگ‌های ناپلئون ، کشور فرانسه اندک‌اندک به مهد آزادی نوین و جامعه‌ای فرهنگی و هنرپرور مبدل شد. از میانه‌های قرن نوزدهم، هرچه ثبات سیاسی و وضعیت اقتصادی در فرانسه بیشتر می‌شد، امور فرهنگی و هنری نیز رونق می‌گرفت، به‌طوری‌که از همان زمان تاکنون، پاریس پایتخت فرهنگی و هنری دنیای مدرن بوده است. در چنین فضایی از شور هنری بود که نخستین مکتب هنری مدرن تاریخ هنر ظهور کرد: امپرسیونیسم ( Imperssionism ).

امپرسیونیسم، حاصل تلاش و نگاه متفاوت عده ای از نوجویان نقاش بود که به جهان و پیرامون خود و هم چنین به فرآیند تولید اثر نقاشی، با دیدی متفاوت می نگریستند. ادوارد مانه ( Edouard Maner ) ، کلود مونه ( Claude Monet ) ، کامی پیسارو ( Camille Pissarro )  ، آگوست رنوار ( Pierre-Auguste Renoir )  و پل سزان   ( Paul Cezanne ) از معروف‌ترین این حلقه نوجویان در عرصه نقاشی بودند. 

دو عامل در دگرگونی نگاه این جمع به پدیده هنر نقاشی و جهان پیرامون تأثیرگذار بود: نخست بررسی دقیق ماهیت نور و تأثیر آن در بازتاب اشیا و دیگر مواجهه با اختراع دوربین عکاسی و محصول آن، یعنی عکس مانه و دیگر هم فکران او به ظرافت دریافتند که اشیا در فضای باز و طبیعت در اثر بازتاب نور در ساعات مختلفی از روز، بازتاب و جلوه های متفاوت دارند. اینان پی بردند که قرن ها نقاشی کردن در آتلیه های سربسته (با استفاده از نور ورودی از پنجره ها با نور مصنوعی)، حداکثر توانسته بود شیوه‌های بازنمایی آدمیان یا اشیا را در فضاهای بسیار تصنعی به‌دست دهد. مردم و مخاطبان نقاشی نیز چنان به دیدن این نوع از بازنمایی‌ها مأنوس شده که فراموش کرده بودند به طور معمول ما در فضای باز، چنین درجه‌بندی آرامی از تاریکی به روشنایی را که نتیجه نور ورودی از پنجره آتلیه است مشاهده نمی‌کنیم. در زیر نور آفتاب در فضای باز، کنتراست‌های شدیدی وجود دارد و اجزای سوژه نقاشی بسیار روشن‌تر از داخل آتلیه به نظر می‌آیند و حتی سایه‌ها به‌طور یکنواخت خاکستری با سیاه نیستند از سوی دیگر برخورد این عده با عکس و عکاسی، آنها را به این فکر انداخت که آیا وظیفۀ هنرمند در مواجهه با طبیعت و جهان پیرامون، فقط بازنمایی و تقلید از طبیعت است؟ این پرسش در ذهن آن‌ها پیش آمد که اگر معیار ارزش هنری، بازتاب و تقلید از طبیعت باشد عکس و دوربین عکاسی بسیار بهتر از هر هنرمند نقاشی این کار را انجام می‌دهد و در چنین حالتی، اگر هنرمند نقاش هم واقع‌گرایی و تقلید موبه‌مو از سوژه را معیار تولید اثر هنری قرار دهد، آیا خود را در حد یک دوربین عکاسی تنزل نداده است و در نتیجه تصمیم گرفتند به ظرفیت‌های ذهنی و تخیل و نوع تأثیرو برداشت خود در مواجهه با طبیعت و دنیای پیرامون ارزش بیشتری بدهند و انگاره‌ها و ذهنیات خود را از سوژه‌ها و اشیا در نقاشی، اعمال کنند. 

امپرسیونیسم
امپرسیونیسم

همین امر، یعنی ذهنی کردن اثر سوژه و اشیا و به پیروی از این امر مبهم شدن اثر هنری (نقاشی) بود که این عده از نقاشان را در تاریخ هنر به نخستین هنرمندان مدرن تبدیل کرد. زیرا ذهنی و مبهم بودن و استفاده از ظرفیت‌های ناخودآگاه انسان، سه عنصر تشکیل‌دهندۀ هنر مدرن از دیدگاه مفسران و منتقدان هنری تاریخ هنر است. با این دیدگاه‌ها بود که در سال ۱۸۷۴ این گروه از نقاشان، پس از عدم پذیرش آثارشان در نمایشگاه سالانه نقاشی که با عنوان نمایشگاه سالن برگزار می‌شد، تصمیم گرفتند یک نمایشگاه گروهی در آتلیه عکاسی یکی از عکاسان مشهور آن دوره به نام نادار، برپا کنند. در روز افتتاحیه این نمایشگاه گروهی، یک منتقد هنری با نام «لویی لروی» نیز حضور داشت و از آثار نقاشی بازدید کرد. فردای آن روز در روزنامه، مطلبی تمسخرآمیز دربارۀ این نمایشگاه نوشت و با توجه به یک تابلو از کلود مونه به نام امپرسیون: طلوع آفتاب (به فرانسوی: Impression soleil levant)، تمامی این گروه نقاشان را امپرسیونیست نامید.

او با این نام‌گذاری در پی اعلام این موضوع بود که چنین افرادی، شناخت درستی از هنرنقاشی ندارند و فکر می‌کنند که امپرسیون (برداشت) لحظه‌ای بک موضوع، می‌تواند به یک اثر تبدیل شود. اما این برچسب تمسخرآمیز ماندگار شد و از آن پس، این نقاشان را با عنوان امپرسیونیست می‌شناختند. این رویکرد به نقاشی که بر تاثیرات لحظه‌ای نور و دوری از واقع‌گرایی عکس‌گونه استوار بود و تکنیک‌های نقاشی و همچنین انتخاب مضامین نقاشان امپرسیونیست خود را آشکار کرد.

از نظر تکنیکی این نقاشان برای این که تأثیر لحظه‌ای نور در فضای باز بر سوژه را ثبت کنند. ناچار بودند که خیلی سریع بر بوم نقاشی ضربه بزنند. این ضربه زدن بر بوم نقاشی باعث می‌شد که تابلوهای نقاشی امپرسیونیست‌ها از دقت در جزئیات دور بماند. از طرف دیگر همین عامل سرعت در نقاشی، موجب می‌شد که از رنگ‌های ترکیبی کمتر استفاده کرده و در نتیجه رنگ‌ها به شکل زنده و خالص در نقاشی‌ها خود را نمایان کنند. واضح است که رنگ‌های زنده و به‌ویژه شاد، در کنار استفاده از سوژه‌های مفرح که بازتابی از سبک زندگی فرانسوی بود، آثار امپرسیونیست‌ها را به نقاشی‌هایی دل‌نواز و روح‌افزا مبدل می‌کردند. مضامین و سوژه‌های امپرسیونیست‌های اولیه، برگرفته از روح و زندگی فرانسوی بود.

سوژه‌هایی همچون پیک‌نیک، رقص، کودکان شاد و زیبا در حال بازی، چشم اندازهای، زیبای طبیعی، زنان زیبای چتر به دست، خانه‌های روستایی زیبا، کافه‌ها و خیابان‌ها و این مضامین بعدها با پیدایش نوعی از امپرسیونیسم سینمایی به نام امپرسیونیسم تصویری درون‌مایه اصلی این‌گونه فیلم‌ها را در کنار قصه‌ها و روایت‌های قرن نوزدهمی تشکیل داد). 

امپرسیونیسم1
امپرسیونیسم

امپرسیونیسم در اواخر قرن نوزدهم به مکتب مسلط و غالب بر گروه‌های هنری تبدیل شده است. به‌طوری‌که تعداد زیادی از نقاشان جوان با الگو قرار دادن آثار پل سزان، مونه ، مائه و دیگر بزرگان امپرسیونیست، تجربه‌های جدیدی را وارد این مکتب کردند. از معروف‌ترین این نسل امپرسیونیست‌ها، می‌توان به سه نفراشاره کرد: «تولوز لوترک»، «پل گوگنه» و «ون‌سان ونگوگ» و در تاریخ هنر این گروه را با نام پست امپرسیونیست می‌شناسند.

البته در این میان گروه دیگری نیز ظهور کردند با نام پوآنتالیسیم ( Pointalism ) که معروف‌ترین نقاش این گروه، «ژرژ سورا» بود. 

کارهای ون گوگ اما از دو جهت قابل‌توجه است؛ نخست آنکه سوژه‌ها و مضامین تابلوهای اولیه و میانی زندگی هنری او، به سرمشقی برای امپرسیونیسم تصویری ( که تصاویر شاد و سرزنده از زندگی و روح ومناظر مختص فرانسه و قرن نوزدهم را دست‌مایه خود قرار می‌داد) مبدل شد و دیگر این که کارهای متأخر ون گوگ، که هم‌زمان با تشدید بیماری روحی و روانی او، از خشونت رنگ‌ها و خط‌ها مملو گشت و الهام‌بخش اکسپرسیونیست‌های آلمان شد که برخلاف امپرسیونیست‌ها ، زندگی و هستی را مالامال از درد و خشونت و یاس و افسردگی می‌دانستند. در موسیقی نیز آثار کلود دبوسی و اریک ساتی، زمینه‌ساز پیدایش موسیقی امپرسیونیستی شد. موسیقی امپرسیونیستی شامل قطعاتی لطیف و روح نواز است که آرامش و زیبایی‌های طبیعت و موسیقی پنهان در طبیعت را تداعی می‌کند. دو قطعه معروف «بعدازظهر یک دیو» (۱۸۹۴) اثر «کلود دبوسی Debussy Claude » وقطعۀ «ژیمنا پدی Gymnopedies » اثر «اریک ساتی Erik Satie »، از نمونه‌های امپرسیونیسم در موسیقی هستند. 

 

برگرفته از کتاب:

مکتب‌های سینمایی

نویسنده:

غلامرضا معدنی‌پور

کتاب آبان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای دریافت مهمترین اخبار فراخوان‌های هنری در دنیا
لطفا ایمیل خود را وارد نمایید

شما همچنین می توانید وارد کانال تلگرام ما شده و از آخرین فراخوان‌های خارجی مطلع شوید
@cheetart
اطلاعاتم را ثبت کن